دلگرفته …

گاهی دلم بی دلیل می گیرد و ول نمی کند …

گاهی یادم می افتد تمام اتفاقاتی که در گذشته برایم رخ داده و در بین همه این اتفاق ها من هنوز هستم و مقاوم می جنگم .. بین بدبختی ها و بلاها به مردی خودم خندیدم و گریه نکردم ، بغض کردم و خفه شدم ، اما اشک نریختم …

تنها گوشه ی چشمم خیس شد اما کسی نفهمید … روزهایی که برایم پاییز بود ماه هایی که برایم پاییز بود سال هایی که برایم پاییز بود .. هر چقدر اینور و آنور سرک کشیدم ، گمشده ام را پیدا نکردم…گمشده ای که به من احساس آرامش دهد …

گاهی دوست دارم قلمم را دست بگیرم و بنویسم اما کلمه ها بیرون نمی آیند …چشم هایم دیگر از خستگی نای باز ماندن را ندارند … دوست دارم بخوابم و دیگر بیدار نشوم … دوست دارم این سال جدیدی که می آید سال رفتن من از بین مردمی باشد که از آنها سخت دلگیرم …از مردمی که همه چیزشان ماده شده و دنیای اطرافشان …دوست دارم سال رفتن از بین دوستانی باشد که امیدم به آنها بود اما ناامیدم کردند … تنها بروم و بی نام و نشان … دوست دارم شهید شوم که گناهانی که کرده ام آن دنیا یقه ام را نگیرند … دوست دارم در این دنیا تکه تکه شوم و زجر بکشم تا آن دنیا زجر نکشم … دوست دارم خالی کنم زیر باری که روی دوشم احساس می کنم و برایم مهم نیست که بگویند کم آوردی !! …. دوست دارم نباشم و نبینم و نخندم و نفس نکشم و حرف نزنم … 

در این سال هایی که به من گذشت بهترین رفیق من سکوت بود … دوستان من زبان بازان قهاری هستند و از چشم ها هیچ چیز نمی فهمند … دوستان من تنها حرف زبان را می فهمند و دیگر هیچ …

من کسی را می خواهم که چشم های مرا درک کند و با چشمانم حرف بزند … به این زبان اعتمادی نیست …

حالا دیگر دیر شده …

 دیگر نه زبانم نای حرف زدن و درد و دل کردن دارد و نه چشم هایم طاقت باز ماندن …

اما سنگ قبرم خوب با شما حرف می زند و شما خوب بلدید کنار قبرم حرف بزنید و یادی از من بکنید …

امیدوارم من بروم و بهتر از من برای شما بماند …

به امید تنها آرزوی من …

شهادت 


پانوشت » یکی دو روز دیگه عازم حج عمره هستم… سعی می کنم نیتم را خالص کنم تا برای مهم ترین اتفاق زندگی ام استخاره باز کنم…دعا کنید که هر چه صلاح هست همان بشود … فقط همین 

+ در ضمن امروز یعنی ۲۵ اسفند سالروز بمباران شیمیایی حلبچه عراق است … یادی کنید از شهیدانی که با مظلومیت تمام شهید شدند …

کاملا بی ربط » امسال بهار بی تو یعنی پاییز … تقویم به گور پدرش می خندد …

پناه می برم به بهاری که تویی … از شر تمام پاییزهای بی وقت ..


عکس نوشت » 


اندوه خاموش

شما جوانی و دوران خوش زندگانی را با شادی ها و خوشی هایش به یاد می آورید و حسرت 

آن روزها را می خورید ، اما من ماننده یک زندانی که پس از سال های دراز از زنجیر آزاد گشته است ،

 آن روزهای رویایی را به خاطر می آورم .چون به صحرا می رفتم ، غمگین و اندوهگین باز می گشتم بی

 آنکه دلیلی برای آن غم و اندوه بیابم و هنگام غروب که به ابرها می نگریستم دلتنگی عجیبی وجودم را

 فرا می گرفت و چون به صدای شورانگیز چهچهه ی بلبل یا زمزمه آب گوش فرا می دادم اندوهگین و

 دلشکسته در جای خود می ایستادم . برخی بر این عقیده اند که دوران کودکی ، دوران بی دردی و آسایش

 است این سخن برای کسانی درست است که گویی مرده به دنیا آمده اند و چون پیکره های یخین در زمین

 راه می روند ، چون اگر در همین دوره ، احساسات آدمی بیدار گردد ، آن دنیای بی خبری سوزنده تر از

 جهنم و تلخ تر از مرگ خواهد شد .

جوان حساسی که بسیاری از چیزها را میفهمد بی آنکه بتواند دلیل منطقی برایش بیابد ، بیچاره ترین

 انسان روی زمین است زیرا خود را در میان دو نیروی مخالف می بیند ، یکی آن نیروی مرموزی است

 که او را بر فراز ابرها و در اوج آسمان ها به پرواز در می آورد و از پس رویاها و آرزوهای جوانیش

 به کشف زیبایی ها نایل می گرداند و دیگری نیرویی است که راه بر رویایش می بندد و او را پای بند زمین

 خاکی می کند و ماننده غباری که چشم را می پوشاند او را در تاریکی هولناکی هراسان رها می کند .

اما اندوه دوران جوانی من ناشی از نیاز به سرگرمی و تفریح نبود ، زیرا نه تنها بودم و نه بدون سرگرمی

 . رنج و اندوه خاطر من پدیده ای ذاتی است که همیشه همراهم است و مرا عاشق انزوا و تنهایی می کند

 . این نیرو ، میل مرا به بازی و سرگرمی از بین می برد و بال های پرنده ی جوانی هام را در هم می

 شکند و چونان برکه ی آبی می شوم در میان کوهستان که راهی برای سرازیر شدن نداشت و در آرامش

 اندوهناکش تصویر سایه ها و ابرها و شاخساران نمایان بود . آری چنین است زندگی من …

این سال ها در زندگی ام ، چونان قله ی کوهی بود که از فراز آن به دنیا می نگریستم ، آرزوها ، ناکامی

 ها و شکست ها ، آداب و رسوم و همه چیز انسان مرا به اندیشیدن وا می داشت .

آری .. انگار در همین سال ها بود که گویی دوباره متولد شدم …

کاملا بی ربط : هی سر به راه تر … هی سر به زیرتر … هی گوشه گیرتر …

پانوشت » برگرفته از ” بالهای شکسته ” جبران خلیل جبران ، از کتاب های مورد علاقه من،  با تغییرات نسبتا زیاد در متن

 اصلی توسط خودم

دوست من !

دوست من ! آنچه می نمایم ، نیستم. و آنچه هست ، لباسی است که بر تن می کنم ، لباسی که به دقت بافته شده تا مرا از سوالات تو و تو را از کوتاهی و اهمال من محافظت کند. دوست من ! آن منِ دیگرم، در خانه ای از سکوت زندگی میکند ، و برای همیشه همان جا باقی خواهد ماند ،غیر قابل درک و و دست نیافتنی … نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی و نه به آنچه انجام میدهم اعتماد ، که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا و رفتار من چیزی نیست جز آرزوهای تو در عمل . وقتی می گویی باد از جانب غرب می وزد ، می گویم آری از سوی غرب می وزد ، زیرا نمی خواهم بدانی که فکر من به باد نیست که به دریاست، تو نمی توانی اندیشه دریایی ام را بفهمی من نیز نمی خواهم آنرا دریابی ، من در آن دریا تنها خواهم بود … دوست من ! وقتی تو با روز هستی ، من با شب هستم ، تو صدای گریه های شبانه مرا نمی شنوی و سال های سیاه عمرم را نمی بینی ، و من نیز لحظه ای نمی خواهم تو آنها را بشنوی یا ببینی . من با شب تنها خواهم بود … وقتی تو به سمت بهشت جاویدان می روی، من به جهنم فرو می روم ، آن هنگام تو از سوی بهشت گذرناپذیر به من می گویی ، رفیق همراهم و همدمم ، و من نیز تو را پاسخ خواهم داد ، همدم من ، رفیق همراهم . زیرا نمی خواهم تو جهنمم را ببینی ، شعله ، دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ ، مشامت را پر خواهد کرد .من نیز آنقدر دوزخم را دوست دارم که نمی خواهم آنرا ببینی و من در جهنم تنها خواهم بود… تو حقیقت ، زیبایی و راستی را دوست داری و من به خاطر توست که می گویم ، دوست داشتن اینها خوب است ، اما در دل به این دوست داشتن تو می خندم ، ولی نمی خواهم خنده ام را ببینی . من در خندیدن تنها خواهم بود … دوست من ! تو خوب ، هشیار و فرزانه ای . نه ! تو کاملی و من نیز گویی عاقلانه و هوشیارانه با تو سخن می گویم اما اکنون من دیوانه هستم ، اما دیوانگی هام را می پوشانم . من در دیوانگی تنها خواهم بود … دوست من ! تو دوست من نیستی ، اما چگونه می توانم این را به تو بفهمانم ؟ راه من ، راه تو نیست ، اما باز با هم قدم می زنیم ، دست در دست … پانوشت » تقدیم به همه ی دوستانم و کسانی که به من، احساس نزدیکی می کنند … بند بند این نوشته، حرف های دل من است .. حرفهایی برای نگفتن که تنها مخاطبش آن را می فهمد … شاید این نوشته تلخ باشد برای کسانی که مرا دوست دارند اما ، حرف دلم است و حرفی که دلم در خود فریاد می زند،این نوشته فریاد می زند که من چیستم و کیستم … مربوط به نوشته : بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا اینکه محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی!